
این سزای کسی است که از نوشتن سیر نمی شود
بر خلاف اسکندر آب حیوان را بر زمین می ریزد
با گناهان نشُسته می رفت کوه قاف
حواسش نبود پرها زیر برف آتش نمی گیرند
و نسل اسطوره ها چند سال دیگر منقرض می شود
دست به دعا بردارم و فراموش کنم
بر پیشانی همین جا نشانی اش را خواندم
خورشید نبارید و من ترسیدم
به چاه جهنم گفتم :« ماه را ندیدی؟ »
تا از این در به دیوار دیگری نخورم
توبه کرده بودم از فعل لازم نوشتن
یوحنا در مکاشفات بابلی بیدار مانده
شبها بر آستان هر خدایی سجده می کند
دیگر خواب آخر الزمان نمی بیند
و به جبران مافات
سمت قبله ای دیگر روی می گرداند
قبله ای که اسمی برای فراموشی ندارد
و تمام افعالش صرف امور خیریه می شوند
* عکس از William Abranowicz

می دانی؟
از انگشت اشاره ات تا ماه فاصله ای نیست...

کفشها برای راه رفتن
لبها برای بوسیدن
ساعتها برای مردن
بوی برهنه ات را در بطری کوچکی انداختم
دادم دست هفت دریا
وحشی جزیره ای که روی نقشه نیست
با چشمان سرخ زنگارخورده اش
دل ببازد به آن
ساعتها برای مردن وقت دارم
من بوسه ای از ماه ترین پیشانی زمین دزدیده ام
و بر ساحل که راه می روم
کفشهایم را روی شانه می اندازم

نمی توانم این قصه را از تن در بیاورم
قصه ای دیگر بپوشم
من همینم
کلاغی که به خانه نمی رسد...
حواسم نیست
بالا تر از سیاهی
همیشه رنگین کمانی هست
و کلمات از من و بالهای خیالیم
جلوتر راه می روند

یک
اگر دریا
در جیب ساحل دفن شود
از چشم کدام ماهی ببینم ؟
دو
هنوز فانوس دریایی ندیده
خواب فرشته ای خوابگرد دیده ام
آمده بود زمین
لبخند گشاد ماه که دیوانه اش کرد
مثل درختهای دیوانه برای ماه دست تکان داد
ماه بد جای سرانگشتان او
قامت دریا را در آغوش گرفت
هنوز دریانوردان فکر میکنند
از دستهای کشیده سمت ماه
منظوری دارد

بودای کوچک می فروخت
با صدای بلند می گفت
همه چیزهایم زیر قیمت است
الا این کودک خندان...
چشمهاش وقتی به آسمان نگاه می کنند
حتی ستاره ی شمال جنوب زمین را نشان می دهد
و در حوالی دریای زرد بادهای ساحلی
به سمت دریا باز می گردند
اما این شمایل
برای آدم بزرگ ها شانس نمی آورد
باید حواس پنج گانه را
به تعطیلات فرستاد
تا دید چه جادویی می کند
این مرد بچگانه
* عکس از کارتیه برسون . مجسمه های جاکومتی

چیزی گمشده لابه لای زندگی قبلی ام خودش را لوس می کند...حالا تو هم دستِکم ٬ ازعینک یا مثلاً لنگه جورابی گمشده نداری . نه می توان پیدایت کرد نه یاد آورد کجای جهان جایت گذاشته اند...
همین دیشب با پیراهنی پر از مدیترانه سمت تو آمدم . مثل شاخه های بید ِ بالا سرت ٬ برایم دست تکان دادی . تا گفتم سلام طوفانی زرد درگرفت... تو مثل پروانه ی سیاه جزایر ِ سلیمان در بیراهه ی باد گم شدی...
هنوزدلم می خواهد بی محابا خلاصه ات کنم به چشمها و ابروها و هیچ ...هنوز تا می گویم یواش ٬ لب می گزی که هی لاک پشت ٬ آدم سمت مطلق هم با پای برهنه و صبر ایوب می رود ؟! هنوز شیطانی کوچک ٬ نور تابیده بر دامن چین دارت را کج می کند و حتی سمت زیبای صورتت را در مُحاق می بَرد . با همین موی ساده و چشم سیاه ٬ در زندگی بعدی بدرقه ام کن...

تا دیروز ِ این شعر
خیال می کردم خیابان
همین راهی است
که پشت پرده ی راه راه ناپدید می شود
و باغ
همین چند درخت توت ِ تو حیاط
تو آمدی
و خیابان اندازه ی بزرگراه بزرگ شد
و باغ بغداد قصه های مادربزرگ شد
تا دیروز
مثل صبح کاذب و سرنوشت سهراب زود می رفتی
و می گفتی ایراد از دل سیاه سرفه دار من است
که هوای رابطه را تاریک می کند...
شیرین ِ شب بوهای بی طاقت !
حالا من
اندازه ی فال حافظ
حرف برای گفتن دارم
و می توانم نام کوچکت را
به گوش بیستون برسانم
تا دیروز
هر روبان قرمزی روی زمین
تو را یاد من می انداخت
و تا می خواست گریه ام بگیرد
خورشید خانوم مهربان
دست بر شانه ام می گذاشت
و من مثل خواب آهوان چین آرام می شدم
تو زیر نور ماه اتفاق افتاده بودی
و من به اتفاق تو
با سطرهای دزدیده از شعر دیگران
تمرین عشق می کردم
و در پرت ترین خیابان شهر گم می شدم
و هر نهال نازک را با باغ بغداد اشتباه می گرفتم
از دیروز
تو هم برای جمله ها و واژه ها فرق می کنی
مثل باران تابستان
و برگ سبز توت در این وقت پاییز
* عکس از Bill Brandt

من فهمیدم در زندگی قبلی سعدی بوده ام
من فهمیدم در زندگی قبلی زندگی بعدی بوده ام
هی تو که اندازه ی هفته های بی تو بد هستی...
هی تو که عاشق ِ عود و دعا و عدد هستی...
من مرد نیستم زن نیستم کودک نیستم
من مارپله نیستم فرفره نیستم عروسک نیستم
من هیمالیا هستم و طعم ترد نان زنجفیلی ...
من سیمرغ هستم و شاید گنجشکک گنبد نیلی ...
من می چرخم دور تو ... دور خودم ... دور خدا
من آواز می خوانم آلتو ٬ تنور ٬ باس ... بی صدا
من شعر می نویسم ...با موشک کاغذی می فرستم ماه
من خواب می بینم ... خواب هجده ملیون داستان کوتاه
من دارم می روم دور دنیا در هشتاد روز
من دارم می روم پیش اعتیاد ... بلای خانمان سوز
خیلی دور از تو یعنی نزدیکِ نزدیک به من
و من دارم می روم پیش تو
به من گفت عاشقی ؟ گفتم الکی الکی مثل اینکه ! حواس آدم همیشه که جمع نیست . فرشته ام انگار شوخی اش گرفته بود ... به من گفت مثل کبوترای سینه فیروزه ای بپر سمت من ...هر چی بهش گفتم که مهربون هواپیما صد و چند سالی هست اختراع شده گوش نداد... گفت حتما باید با شیوه های کلاسیک سمت من بیای ... گفتم عاشق می باشم اما اصلا شبیه پرنده نمی باشم ! عاشقم یا کودکم یا شیدام یا خُلم یا هیچی چون تازگی ها حتی به کوچکترین چیزا دقت می کنم ... دگمه ی افتاده یه پیرهن... پیچ هرز اگزوز ماشین ...مس سبز شده ی انگشتر ...همه چیز ... باید امروز بهتر باشم از همه ی این اواخر... چون عاشقم یا کودکم یا شیدام یا...
آرومم ... اما این دلیل نمی شه هر روز تو فانتزی ٬ کشتی سندباد نباشم وسط طوفان کاترینا ...کاج بابانوئل نباشم تو آتیش سوزی بزرگ بی سابقه ی کالیفرنیا... ریزش دو ملیون و چهارصد و پنجاه و هشت هزار برگ نباشم تو شبی از شبهای آبان ماه ... دکترم میگه اگه بخوام معشوق نیامده پیداش بشه باید کافه ام ُ دوباره راه بندازم ... میگم نه... میگه هیچ می دونستی کبوترا پلک نمی زنن؟ میگم منظورتون چیه ؟ میگه برای پرواز کردن اصلا لازم نیست چشمات ُ ببندی ... میگم منظورتون اینه که من می ترسم؟ میگه ترس نه یه جور دل دل کردن بی ربط ... میگم نه ٬ پس چرا همه بهم میگن عجول بی حوصله ؟ میگه عجول نه ٬ تو شیدایی ! می گم خودم این جوری فکر نمی کنم ... میگه کافه ات ُراه بنداز ٬ آخه می دونی کبوترا هیچ وقت پلک نمی زنن... میگم دکتر منظورتونُ نمی فهمم ... می خنده ...